لب ساحل

 بابت عمه غمگین هستم ولی نگرانی شدید ندارم. نگران مرگ و زندگی نیستم، نگران برنامه های زندگی ش هستم. ( اگر از جزییات بگم شما هم ممکنه بگید آخه تو این موقعیت، این مریضی دیگه چی بود؟) به هر روی، در مورد خود بیماری،حس میکنم پروسه‌ای تحت کنترل پیش رو داریم. ممکنه این از شناخت کم‌ من از بیماری بیاد. نمی‌دونم. به هر حال با مشکل جدی‌ای روبرو هستیم ولی انگار به موقع، تشخیصش دادیم. آزمایش های قبل از کمیسیون رو دادیم، همه چی اوکی بود. یعنی جایی در بدن به جز همون توده، درگیر نشده خداروشکر. فردا کمیسیون پزشکی تشکیل میشه که متوجه مراحل درمان بشیم. دو ساله که یه بخشی از کار و مطالعاتم راجع‌به همین حیطه است. بیماری های سخت، بیماران مبتلا به بیماری‌های سخت، شیمی درمانی، خستگیِ شیمی درمانی، مراقب‌‌ها، خود مراقبتیِ مراقبت ها... و چقدر فرقه راجع‌به رنجی، مقاله بخونی و مقاله بنویسی و لکچر آماده کنی تا وقتی که موجِ اون غم، بیاد و پاهای خودت رو خیس کنه. حالا من که لب ساحلم هنوز..‌ ایشالا طوری هم پیش نره که برم اون وسط دریا... 

بهش میگم من مطمئنم تویی که از این طوفان بیرون می‌زنی، آدمی خواهی بود که نسبت و نگاهش به بدنش، جهانِ بیرونی و درونی ش همه تغییر کرده. تغییرهای مثبت. مسیر خیلی بد و سختیه ولی خروجی ش آدمیه با عمق و رشد بیشتر.. 

کامنت هاتون رو براش فرستادم. گفت بابت این همه انرژی مثبت و مهربونی، احساساتی شده و چقدر حس خوبی گرفته.

😘

بعد هم اینکه چند نفرتون گفتید دور و بر کسی رو داشتید که بهبود یافته. کمی ممکن هست با جزییات بیشتر از مدت زمان درگیری ش، اینکه الان چند سال میگذره و.. بگید ؟❤️

 

12
قدرت گرفته از بلاگیکس ©